![]() |
![]() |
|
|
بیست و دوم اردیبهشت بود... و یازدهمین روز از نمایشگاه کتاب... اختتامیه و... فردا تولدش بود... تقریبا یک ماهی فکرم درگیر بود که برای تولدش چی بخرم که خیلی خیلی خوشحال بشه!... تا اینکه شب بیست و دوم با کمی فضولی... و اندکی درایت... و استفاده از فقط بخشی از هوش سرشارم!... کشف کردم که چه کتاب هایی خوشحالش می کنه...
روز اختتامیه: صبح زود رفته بود نمایشگاه و قرار بود منم بهش ملحق بشم و با هم بریم خرید... یک خرید نمایشی برای کتاب های نخواسته ی من و اجرای نقشه های از پیش طراحی شده ی ذهن خلاقم!... شماره ی راهرو و غرفه ی مورد نظر رو حفظ کرده بودم که به محض نزدیک شدن به غرفه ی منظوره٬ گم بشم و به کارام برسم!... گم هم شدم!... یعنی گم که نشدم... خودم رو گموندم!... اما زود گم شده بودم!... داشتم از خدا به خاطر هوش سرشارم٬ قدردانی و تشکر می کردم که دیدم بله... غرفه ی مورد نظر به علت بازدید خصوصی بسته است... خلاصه منو پیدا کرد... اما بار دوم کارم سخت تر شده بود... دستم رو گرفته بود تا مبادا دوباره گم بشم... خیلی نگرانم شده بود و سرخی چهرش لبو رو بی خیال کرده بود... منم سیب زمینی!... انگار نه انگار که ضایع شده بودم!... نمی دونم چرا نیشم بسته نمی شد که نمی شد که نمی شد!... خنده هام بیشتر اعصابشو به هم می ریخت!... فکر کرده بود عمدی بوده!... نمی دونم چرا جدیدا عینکش بدبینی داره!... خلاصه غرفه های منظوره باز شدند و من هم٬ چونان کودکی خردسال که دست در دست پدر بزرگ سالخوردش دارد٬ دستم در دستانش قفل شده بود!... به بهانه ای واهی و با قیافه ای حق به جانب٬ دستم رو آزاد کردم... اما چشم از من بر نمی داشت... مثل عقاب همه جا رو زیر نظر داشت... نفهمیدم چه جوری٬ ولی خوب پیچوندوندمش!... بالاخره خرید کردم... و خریت کردم تنهایی برگشتم... در طول عمرم هیچ وقت این همه بارکشی نکرده بودم... در تمام مسیر بدجوری با اون چهارپای بی زبون همدردی می کردم... شاید یه چیزایی تو مایه های همذات پنداری بود!... تولدش هم برگزار شد... و آخر شب مجبورش کردم به خاطر رفتارای صبحش عذر خواهی کنه!... که صد البته نکرد!... ----------------------------------------------------------------------------------------------------------- تولد... تولد... تولدش مبارک... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:40 توسط قلم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من... |
|
اسم: میم
اسم فامیل: میم متولد: مشهد تولد: یکی از واپسین روزهای ماه قبل از تجدید، در سنه ی یک هزار و سیصد و اندی... رشته ی تحصیلی: آزمایشگاه... |
| در تونل زمان |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
| نویسندگان |
|
قلم نایب قلم |
| ساير امكانات |
|
|