تبليغاتX
از "الف" تا "ی"... - از لا به لای خاطرات قدیمی...
دیشب باز احساس کردم... احساس کردم که تمام احساساتم ته نشین شده اند... احساس می کردم که احساساتم دارند رسوب می کنند... به پشت خوابیده بودم... پشتم سنگین شده بود... انگار روحم در سطحی قرار گرفته بود که می خواهد تبخیر شود...
من نمرده بودم... اما زنده هم نبودم... چون جسمم را می دیدم... با دیدگان روحم...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 20:48  توسط قلم |