تبليغاتX
از "الف" تا "ی"... - شباهت استاد و شاگرد...
در آزمايشگاه٬ چنان محو صحنه ای بی نظیر بودم که حاضر نبودم حتی لحظه ای دیده از آن برگیرم... به گمان اینکه او کنارم ایستاده دست بر پشتش گذاشتم و طبق تعجب های همیشگی ام٬ محکم محکم تکانش می دادم و مرتب اسمش را صدا می کردم و... که ببین ببین...
اما او نه مثل همیشه٬ خیلی آرام و خونسرد دستش را بالا برد که یعنی اصبر...
ناگهان برگشتم و دیدم که فلانی رفته و فلانی آمده... او رفته بود و استاد آمده بود...
چنان شرمنده سر به زیر فرو بردم که... دوستان را٬ از دختر و پسر٬ خنده بیامد...
گفتم ببخشید... من... یعنی... دوستم... نه... شما... من... فکر کردم شما دوستم هستید!...
اصلا هیچ رقمه کلمات کنار هم نمی نشستند تا بلکه جمله ای مرا از آن برزخ برهاند...
بیچاره دستی بر شانه ام گذاشت و گفت: ما هم دوست شما هستیم!...
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
- هیچ وقت تا این حد عرق نکرده بودم...
- خداوند برای هیچ بنی بشری نیاورد...
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 13:19  توسط قلم |