![]() |
![]() |
|
|
در آزمايشگاه٬ چنان محو صحنه ای بی نظیر بودم که حاضر نبودم حتی لحظه ای دیده از آن برگیرم... به گمان اینکه او کنارم ایستاده دست بر پشتش گذاشتم و طبق تعجب های همیشگی ام٬ محکم محکم تکانش می دادم و مرتب اسمش را صدا می کردم و... که ببین ببین...
اما او نه مثل همیشه٬ خیلی آرام و خونسرد دستش را بالا برد که یعنی اصبر... ناگهان برگشتم و دیدم که فلانی رفته و فلانی آمده... او رفته بود و استاد آمده بود... چنان شرمنده سر به زیر فرو بردم که... دوستان را٬ از دختر و پسر٬ خنده بیامد... گفتم ببخشید... من... یعنی... دوستم... نه... شما... من... فکر کردم شما دوستم هستید!... اصلا هیچ رقمه کلمات کنار هم نمی نشستند تا بلکه جمله ای مرا از آن برزخ برهاند... بیچاره دستی بر شانه ام گذاشت و گفت: ما هم دوست شما هستیم!... -------------------------------------------------------------------------------------------------------- - هیچ وقت تا این حد عرق نکرده بودم... - خداوند برای هیچ بنی بشری نیاورد... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 13:19 توسط قلم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من... |
|
اسم: میم
اسم فامیل: میم متولد: مشهد تولد: یکی از واپسین روزهای ماه قبل از تجدید، در سنه ی یک هزار و سیصد و اندی... رشته ی تحصیلی: آزمایشگاه... |
| در تونل زمان |
|
مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
| نویسندگان |
|
قلم نایب قلم |
| ساير امكانات |
|
|