![]() |
![]() |
|
|
دقیقا پنج روز از آخرین عزیمتمان به تهران گذشته بود که دوباره همان طرف ها آفتابی شدیم... و شاید هم مهتابی!...
حضرت پدر شوخیانه فرمودند: به به! فرزند گرام! منور فرمودید! به خیالمان یک ماهی می شود که زیارتتان نکرده ایم!... بغض فرمودیم و به برمان خورد و عهد کردیم آنقدر نرویم خانه تا منت کشان ببرندمان!... چند صبح و شامی از آن واقعه گذشت و ما تاب بیاوردیم و در رشت با درد فراق بسوختیم و سعی بر ساختن نمودیم... التماسمان کردند که بیا... گفتیم نمی شود... آخر ما قهر کرده ایم... چگونه بیاییم؟!... این طور می شکنیم!... پس نمی آییم!... اصلا امتحان داریم... ایام امتحانات که نمی شود سفر کرد!... دوستمان دستش را بر نوک بینی مان گذارد که مبادا به درد پینوکیو علیه الرحمه دچار شویم... و آرام گفت: اِ نه بابا تو مگر امتحان هم سرت می شود؟!... نمی دانستیم!... و بسته های چند امتحان پیچیده شده برای درمان دلتنگی های همیشگی مان را پیش رویمان در محضر مبارکمان به اشارت چید و تعداد غیبت هایمان را یاد آور شد و... حرفمان را بازپس ستاندیم و سکوت کردیم که در دم سکوت بهترین مفر است... همیشه... فقط فرمودیم: نمی شود مادر جان... زمان تنگ است... راننده منگ است... پایمان لنگ است... خلاصه اینکه همه چیز ساز مخالف می زند... و دلیل بود که از دیگ دهانمان سر ریز شده بود... بیست و هشت روز از آن واقعه گذشت... ما با عکس و فیلم و صدای مادر سخن ها گفتیم و شنیدیم... تصویر پدر به تصور آوردیم... و باز هم توی سر اراده مان کوبیدیم که تحمل کن... تاب بیاور که زنده می مانی... هان ای وجدان! هش دار که اگر بخوابی سنگ خواهی شد و الخ... دیگر خیلی وقت بود که حرف از شکستن و غرور و لجبازی گذشته بود... قصدمان آزمون اراده و صبر و این مسائل بود... ما به فنا رسیده بودیم و فی مابین الطریقین بمانده بودیم... اندر میانه ی عشق و اراده داشتیم له می شدیم... مسئله ای که لا ینحل تر از علم یا ثروت می نمود... خورشید٬ گاه رفتنش رسیده بود و داشت برایمان خط و نشان ها می کشید که تا فردا دست به اشیای خطرناک نزنیم و در از برای غریبه ها نگشاییم و... که دوستان عزم خرید کردند و ما هم منزجر از این خرید های گاه و بیگاه٬ قرار بر فرار ارجح دانستیم و در جای خویش بماندیم... اما ناگهان تنهایی همچون ماری بر گلویمان چنبره زد و با نیش زهر آگینش بغضمان را تحریک کرد... خفگی تنها احساسی بود که آن لحظه در فضاهای خالی ذهنمان رژه می رفت... اول گفتیم شاید مگسی٬ چیزی است و شب گذشته از سوراخی وارد آن فضای دلباز و خالی مغزمان شده و به اعماق تفکراتمان سیخ می زند... اما شدید تر که شد بر خواستیم و پرده ها کنار زدیم و پنجره ها تا آن جا که جا داشت و در توانمان بود٬ با دو دست از هم جدا کردیم... وجود مبارکمان را در میان ریل پنجره ها جای بدادیم و همچون فیلم های پر احساسی که گاها دیده بودیم٬ زانوان در بغل بگرفتیم و دیده به نظاره ی حیاط بباختیم... از خود بیخود شده بودیم با صدای مادر... ناگهان احساس کردیم که زمین دارد به ما نزدیک و نزدیک تر می شود... و دیگر فقط صدای فریاد مادر بود... و دیگر هیچ... نمی دانیم چه گذشت در آن یک سال ثانیه٬ که صدای گرم مادر میله های سرد تخت فلزی را در دستانمان جای داد... رنگمان فرق چندانی با گچ دیوارها نداشت... پنجره ها با عمل عکس ببستیم و پرده ها بکشیدیم و آرام در جایمان بخسبیدیم... همچون کودکی چموش که در آغوش مادر٬ به زور لالایی های مادر به خواب رفته است... روز آخر یا به عبارتی همان بیست و نهمین روز از دانشکده باز می گشتیم که میدان گیل و ترمینال و... داغمان را تازه کرد... راننده به خواست ما توقفی کوتاه کرد... پایمان که از پله ی نخست پایین گذاردیم٬ صداهایی گوشمان را نوازش داد... اندکی تأمل کردیم... گام بر غرور و اراده و همه چیز گذاردیم و عشق را از خفگی نجات دادیم... پای بر خود نهادیم و یکه و تنها به مقصد مادر سفر کردیم... به... مقصد... م...ا...د...ر... آن شب به یاد کودکی هایمان تا صبح در آغوش مادر آرمیدیم... و تا صبح با نگاهمان چهره ی آرام مادر را نوازش ها کردیم... اما اشک جرئت حضور نداشت و نمی توانست خلوت آراممان را به خویش آلوده کند... م ا د ر . . . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 20:21 توسط قلم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من... |
|
اسم: میم
اسم فامیل: میم متولد: مشهد تولد: یکی از واپسین روزهای ماه قبل از تجدید، در سنه ی یک هزار و سیصد و اندی... رشته ی تحصیلی: آزمایشگاه... |
| در تونل زمان |
|
مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
| نویسندگان |
|
قلم نایب قلم |
| ساير امكانات |
|
|