![]() |
![]() |
|
|
سه شنبه هرچی بهش گفتم بیا بلیت رو از قبل تهیه کنیم و با نزاکت سفر کنیم به خرجش نرفت که نرفت... گفت شاید فردا کارمون بیشتر طول کشید و... بالاخره متقاعدم کرد که فردا از ترمینال بریم... ساعت حرکت اتوبوس ها رو پرسیدیم تا همون ساعت ترمینال باشیم...
چهارشنبه ساعت دو و پانزده دقیقه بعد از ظهر ترمینال رشت بودیم... می دونستم که به اتوبوس ساعت دو می رسیم اما فکر نمی کردم واسه دو نفر جا نداشته باشه... رویال... سرویس بعدی تون واسه آرژانتین چه ساعتی حرکت می کنه؟... دو نفر ساعت چهار دارم... ولی اگه یک نفر بخواهید ساعت سه دارم... اگه تا ده دقیقه ی دیگه رزروی های ساعت سه نیومدن به نام شما میزنم... . . . داشتیم آبمیوه می خوردیم که منشی رویال گفت تشریف بیارید بلیتتون رو بگیرید... رفت بلیت رو گرفت و گذاشت تو کیفش پاکت آبمیوه رو هم داد دست من!... گفتم صندلی چندمیم؟... گفت من میرم یه خوراکی واسه تو راه بگیرم٬ خودت از کیفم بردار و ببین... بلیت رو برداشتم... دیدم نوشته صندلی سی و هفت و سی هشت... دقیقا ردیف آخر... جایی برای اعتراض نداشتیم... دیر اقدام کرده بودیم... وقتی برگشت٬ رفتم پاکت های آبمیوه رو انداختم توی سطل زباله و برگشتم... یه حالی داشتم... همش احساس می کردم بلیتمون گم شده... دلم شور میزد... دوست داشتم زودتر بگه مسافران عزیز سوار بشن و از این چیزا که راننده گفت مسافران عزیز لطفا سوار بشید... انگار منتظر بودم... زودی بهش گفتم بلیت رو بده... با خونسردی گفت خوب حالا دیر نمیشه... سوار شدیم در میارم... گفتم نه الان بده... ببین داره بلیتا رو اول چک می کنه... گفت باشه... اما هرچی گشت پیدا نکرد... گفت شاید دادم به تو... تو کیفت رو ببین... گفتم نه گذاشتی تو کیفت... خودم دیدم... گفت آره تو هم دیدی پس... حالا چی کار کنیم و نکنیم و... خلاصه تا بیچاره اومد یه فکری بکنه به اون آقا خوش اخلاقه ی مسئول رویال گفتم آقا اگه ما بلیتمون رو گم کنیم چی میشه؟!... خندید و گفت شوخی نکن برو سوار شو... گفتم به خدا بلیتمون گم شده... با خنده گفت همین الان دادم بهتون... حواستون کجاست؟!... گفتم می دونم بی سابقه بوده ولی چی کار کنیم خوب اتفاقه دیگه... گفت حالا بگردین پیدا نشد یه کاریش می کنم... بهش گفتم رفتی خرید کنی شاید اونجا از کیفت افتاده... بیچاره رفت ببینه تو مغازه افتاده یا نه... نگران رفتم جلوی دفتر رویال که یه دفعه چشمم به سطل زباله افتاد... نمی دونم چی توی ذهنم گذشت که رفتم توی سطل رو نگاه کردم... دیدم به!... بـــــــــــــــــــــله!... خودشه... بلیتمون... شاهکار خودم بود... بلیت رو با پاکتای آبمیوه ها انداخته بودم در زباله دانی!... هرچی بهش زنگ زدم که برگرده جواب نداد... بلیت رو با دست راست تا جایی که جا داشت بردم بالا و واسش تکون دادم که ببینه و برگرده... خوب از حواس پرتی خودمم خندم گرفته بود... هی لبام رو جمع می کردم... باز خندم می گرفت... نمی دونم اون روز چند نفر از من ترسیدن و به خیال اینکه دیوونم ازم فاصله گرفتن... خلاصه برگشت... گفت کجا بود؟... گفتم نمی گم... خندش گرفت گفت تو کیف تو بود نه؟... میدونستی؟... می خواستی سر به سرم بذاری؟... حالا منم خندم گرفته مگه می تونم حرف بزنم... لالمونی گرفته بودم انگار... فقط می خندیدم... خلاصه بهش گفتم ببین بیا بریم تو اتوبوس همه چی رو بهت میگم... فقط اون آقاهه نبینتمون که اگه بپرسه من روم نمیشه بگم بلیت کجا بود!... توی راه هر کدوممون یادمون میومد میزدیم زیر خنده... خلاصه که خیلی خوش گذشت این سفرمون... نتایج اخلاقی: ۱. همیشه شخصیتتان را از قبل تهیه فرمایید و این تایم باشید نه آن تایم... ۲. هرگز قبل از حرکت چیزی نخورید و اگر خوردید چیزی بخورید که زباله تولید نکند... ۳. قبل از اثبات اتهام یک نفر او را متهم نکنید که بعدا شدیدا خجالت خواهید کشید... ۴. همیشه خرید های سفرتان را حد اقل یک روز قبل انجام دهید... ۵. به یاد داشته باشید که وقتی همسفرتان از دست شما عصبانی است٬ بهترین مفر شما خنده ی شماست... |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 14:9 توسط قلم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من... |
|
اسم: میم
اسم فامیل: میم متولد: مشهد تولد: یکی از واپسین روزهای ماه قبل از تجدید، در سنه ی یک هزار و سیصد و اندی... رشته ی تحصیلی: آزمایشگاه... |
| در تونل زمان |
|
مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
| نویسندگان |
|
قلم نایب قلم |
| ساير امكانات |
|
|