تبليغاتX
از "الف" تا "ی"... - الحق که از ماست که بر ماست...
روزی در جمعی عظیم بنشسته بودم. هر کسی را نظری بود و هر نظری را رد و تأییدی از سوی جمع... در آن همه سکوت بنده که نه از سر خجلت بل از کهولت جمع و قلت سنوات ماضیه ی من بود و راست نیز می نمود٬ بزرگی از سر بزرگی مرا به نظر داشت و دست از سر من بر نمی داشت... برای رهایی از خام دادن پاسخ به جمیع اعاظم٬ در رندی کوبیدم و پاسخی بزرگ منشانه با ظاهری که خود تواضع بود به آرامی متانت٬ زبان در دهان چرخاندم چنان که جمع با هر صعود و سقوط زبانم در زمین عقده ای و سقف استخوانی دهانم در پی گهر های فنا شده ی بیرون پرتاب شده از دروازه ی سخن یا لای در مانده٬ با تیر تأسف بار نگاهشان از حسرت گهر های از دست رفته٬ سخنم را به باد سپردند و تکرار سخن از من حقیر تقاضا بنمودند... در پی شنیدن این جواب که خاک را نیز در برابر تواضع من به کرنش می داشت٬ چند ثانیه ای به احسنتی  که از دل و چشم حضار با لب های بسته شان می شنیدم به چنان فکری عمیق برفتم که در طول عمرم بی نظیر و بی بدیل و... بود و در خاطرم نه چندان نزدیک... اندر پایان این قضایا و حکایات و مراسم بودیم و جمیع اعاظم دست در دست یکدیگر که تا باری دیگر. ما نیز نه به حکم عقل بل به مصلحت کودک درونمان سخنی را به کمان زبان بستیم و شلیک صادر بنمودیم... چنان که اعاظم در پی پاسخ نابی از برای سؤالمان در تلاش بودند٬ کوچکی از سر کودکی پاسخی بینداخت و جمع را به خنده انداخت و در این اثنا سؤال ما بی پاسخ بماند... همانا که او سخن ما به ما بینداخت: شمای حقیر کوچکتر از حرمت کلام جمعی پس چون شمع با سکوتت بمان... که اگر دم برآوری دیگران خاموشت خواهند نمود...
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 11:5  توسط قلم |