تبليغاتX
از "الف" تا "ی"... - به سفر رفتیم، خوشحالیم که بازگشتیم...
ما تصمیم گرفتیم برویم سفر. بنزین سهمیه بندی شد. ما تصمیم گرفتیم با هواپیما برویم. هواپیما برای سقوط برنامه ریزی شده بود نه صعود. ما با هواپیما نرفتیم تا به عزرائیل رو دست بزنیم. ما تصمیم گرفتیم با قطار به سفر برویم. ما تصمیم گرفتیم که اگر با قطار رفتیم کوپه را دربست کنیم. بلیط کم یاب نه٬ نایاب شد. ما تصمیم گرفتیم از یک آشنا تقاضای بلیط کنیم. ما آشنایی نداشتیم. ما تصمیم گرفتیم با اتوبوس به سفر برویم. اتوبوس نبود. ما تصمیم گرفتیم با هر چه شد برویم٬ فقط برویم. ما تصمیم گرفتیم برویم لیست انتظار و در انتظار عدالت سکوت کنیم. عدالت نیامد و ما را قال گذاشت که بماند٬ از بالا به ما نگاه کرد. عدالت به ما تلخ خندید. عدالت در کار ما فضولی کرد. عدالت به ما گفت مگر مجبورید که در فصل شلوغ سفر کنید... خوب نروید... خودتان مرض دارید. ما باز در انتظار قاضی عادل تا همین لحظه سکوت کردیم. ما پای تصمیمان در صفی طولانی ایستادیم و به بزرگی خودمان تمسخر عدالت را بخشیدیم. ما در راستای تصمیماتمان٬ در صف به انتظار یک قطار خوب٬ خوب تاب آوردیم. ما برای سه چهارم اعضای خانواده بلیط تهیه کردیم. قیمت بلیط ما به ازای هر نفر سه هزار تومان بود. خوب برای ما بیش تر از سه هزار تومان ارزش داشت. خوب ما با خوب عدالت فرق داشت. ما تصمیم گرفتیم بلیطمان را پس بدهیم. ما تصمیم داشتیم برویم. ما بلیط دیگری نداشتیم. ما مجبور شدیم تصمیم بگیریم که با همان قطار برویم. ما رفتیم. کوپه ی ما قانوناً برای شش نفر بود. هم سفر های ما تصمیم گرفته بودند برای کودک هفت ساله شان بلیط نگیرند. کودک هفت ساله ی آن ها بلیط نداشت. هم سفر های ما دو گروه سه نفره بودند با پنج بلیط و خواستار شش تخت. هم سفر های ما تصمیم گرفتند شش نفر باشند. هم سفر های ما برای اجرای عدالت و نیز تصمیماتشان٬ ما را مجبور به خواب کردند. ما تصمیم گرفتیم برویم بالا و روی تختی که به ناممان زده بودند بخوابیم. ما رفتیم و خوابیدیم. مرد خانواده ی همسفر ما تصمیم گرفته بود با خاله اش سیگار بکشد. آن ها سیگار کشیده بودند. آن ها وارد کوپه شدند. لباس های آن ها بوی سیگار می داد. ما تصمیم نداشتیم عطسه کنیم. ما عطسه کردیم. ما تصمیم نداشتیم گریه کنیم. ما اشکمان در آمد. آلرژی ما تصمیم گرفته بود شروع شود. آلرژی ما شروع شده بود. نماز صبح بود. ما بیدار شدیم. ما تصمیم گرفتیم از تختمان پایین برویم. ما با چشمان خواب آلوده پایین را نگاه کردیم. ما فکر کردیم هنوز چشمانمان آلبالو گیلاس می چیند. شمارش کردیم... یک... دو... سه... چهار... پنج... شش... ولی آن جا برای سه نفر بود. ما هر جور بود رفتیم. ما فهمیدیم که چرا تا صبح نتوانسته بودیم نفس بکشیم. ما علت و معلول را با هم یافتیم. ما بدون هر گونه تصمیم گیری قبلی هنوز که هنوز است عطسه می کنیم و اشک می ریزیم. ما در مسیر سفر٬ عدالت را خوب آموختیم. تازه فهمیدیم چرا عادلان را قطار خوش تر آید تا سوزاندن بنزین سفره ی مردم. قطار٬ عدل آموز است. در پایان سفرمان ما تصمیم گرفتیم که دیگر تصمیم نگیریم... عمراً...
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 12:40  توسط قلم |