تبليغاتX
از "الف" تا "ی"... - گاليله... زمين... من... هندوانه...
مشهد بودیم٬ خونه ی مادر بزرگ. شب بود٬ حدوداً ساعتای یازده- یازده و نیم... تازه از مهمونی برگشته بودیم. اومدم برم تا بالای پشت بوم سراغ یه کاری!... روی پله ی دوم٬ یه هندونه بود به گردی زمین که من رو به یاد محاکمه ی گالیله انداخت. یه لحظه رفتم تو حس و حال اون زمان ها و قیاس حال اون موقع با حال حالا٬ مقایسه ی زمین صاف اون موقع با زمین گرد حالا٬ مقایسه ی آدمای گردی که رو زمین صاف اون زمان قدم می زدن با آدمایی که الان صاف صاف رو کره ی خاکی راه میرن٬ قیاس اندیشه هاشون٬ تخیل٬ ژول ورن و... خلاصه من اون شب به همه چی فکر کردم الا این که کرویت این هندونه می تونه مثل کرویت زمینی که زندگی گالیله رو با یه شاخ تغییر داد٬ زندگی من رو هم دور سرم بچرخونه. کارم تموم شده بود. همین جوری که داشتم پله ها رو یکی یکی میومدم پایین٬ می شمردمشون! آخه فداکاری کرده بودم و واسه خاطر این که بقیه بیدار نشن به برقراری جریان برق هیچ کمکی نکرده بودم... همین جوری که داشتم واسه گالیله دلسوزی می کردم یهو شمار پله ها قاطی شد... یکی جیغ کشید... آنتن نداشتم... همه چی برفکی بود... چند تا پله گم شده بود... وقتی بیدار شدم دراز به دراز روی زمین بودم... روی همون زمینی که داشتم بهش فکر می کردم٬ ولی نمی دونم چرا من افقی بودم و بقیه قائم... از پشت افتاده بودم تو!... نمی دونم چند نفر بودن ولی همشون نگران بودن... تا هفت تا رو خودم شمردم... بعدی که شمارشم تموم شد یه لحظه یاد کارتون های دوران کودکیم افتادم... وقتی ضربه ای به یه نفر وارد می شد هر چی پرنده مرنده و این چیزا بود دور سر مصدوم می چرخید... چرا پرنده های من این قدر بزرگ شده بودن!... خندم گرفت... پام رو نمی تونستم تکون بدم... از درد گریه کردم... خندیدم... گریه کردم... خندیدم... وقتی به خودم اومدم٬ دیدم من رو کشیدن اون طرف تر٬ که در رو ببندن... یکی پرسید: "مگه از بالا نمی اومدی؟ پس چرا از پشت افتادی؟"  یکی گفت: "آخه آدم عاقل! این ادیسون مادر مرده برق رو واسه تو اختراع کرد!..." یکی گفت: "روز که میری دستشویی برق رو روشن می کنی اون وقت تو شب به این تاریکی... خدا به آن که عقل داد چه نداد و به آن که عقل نداد چه داد!!..." (البته این یکی ندای درونم بود! که نمی دونم چرا فقط واسه زخم زبون زدن سر و کلش پیدا می شه!) یکی گفت: "هی می گم مراقب باشید٬ آخه بچه چشات کجا بودن!..." یه صدام از اون دور دورا گفت: "اصلاً تو بالا چه کار داشتی؟!"... خلاصه یه تریبون آزاد به همه داده بودم... هر کی هر چی می خواست می گفت... منم چشام اشکی بود و لبم خندون... یه آدم خیر همه رو متفرق کرد... حالا می گن پاشو دیگه... برو بخواب٬ من بعد هم بیشتر مراقب باش... پام رو نمی تونستم تکون بدم... دوباره همون جمعیت با همون احساس مسئولیت جمع شدن... یخ بذار... باند بپیچ... منم از همه دکتر تر هیچ کاری نکردم جز اطمینان دادن به همه که لنگم اگه نشکسته باشه حتماً در رفته... یکی گفت: "ایشالا که چیزی نشده باشه" من قاطی کردم... بیخود می کنه بگه هیچی نیست... پام به اندازه ی یک عمر دویدن درد می کنه... بقیه همون موقع بهم خندیدن ولی خودم با یه تأخیر تقریباً یه ماهه حالا دارم می خندم!...
اون شبی که تا صبح از درد به خودم پیچیدم یه جا تو مشهد به این بزرگی پیدا نشد که شب ها هم رادیولوژی داشته باشه الا یه سلاخی٬ ببخشید بیمارستان... باشه خودم فهمیدم. اسم بیمارستان رو عمراً نمی گم... اصرار نکنید... مگه توی یه بیمارستان غیر تکریم ارباب رجوع اتفاق دیگه ای هم می افته... نه آقا پول چیه؟! چرا قضیه رو آلوده می کنید؟!...اصلاً این قسمت خاطرم رو قیچی می کنم... هر که را اسرار حق! آموختند... مهر کردند و دهانش دوختند...
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 8:36  توسط قلم |