![]() |
![]() |
|
|
زمانی در تخیل پاک کودکی هایم آرزوهای خامی داشتم که پس از گذشت حدود ۱۸-۱۷ سال هنوز منتظرم که بپزد. ای کاش هایی که با بزرگتر شدنم آن ها را حتی در ابدیت نیز نیافتم. زمانی بود که دلم برای بزرگتر ها می سوخت. زمانی که ارزش نگاه من بیشتر از سخن دوپاهای بزرگتر از من بود. زمانی که صداقت نگاه من به دنیای پر تلاطم از موج های وهم انگیز سخنان تند و شتابزده ی بزرگتر ها پشت می کرد.
بزرگی های خودم را که در آینه ی وجود بزرگتر ها می دیدم وحشت می کردم و از خودم می ترسیدم. می ترسیدم که مبادا من نیز بزرگتر شوم پیش از آن که بزرگ شده باشم!... می ترسیدم که بزرگتر شدنم مرا از دنیای پر از پاکی و صداقت کودکی هایم جدا کند... نمی خواستم بزرگتر شوم چون کودکی هایم را دوست داشتم. می دیدم که دوست داشتن در دنیای من یک کلمه بود: "دوست؟" و در دنیای دوست من هم یک کلمه: "دوست"... و این یک کلمه ی واحد یک دنیای ما بود و یک عمر نگاه سرشار از محبت. عمری که دیری نپایید که زمان با سه انگشت بی رحم خود آن نگاه ها را از هم گسست... هر بار با نگاهی سرشار از لبخند به هم سلام می کردیم... با نگاه اسباب بازی هایمان را قسمت می کردیم... با نگاه تمام خوراکی هایمان را به هم می بخشیدیم... در پایان با نگاهی اشکبار وداع می کردیم به امید روز های دیگر و لبخندی دوباره... یک خداحافظی تا باری دیگر که بزرگتر ها برای لبخند دوباره مان تصمیم بگیرند... دستی را که در دست مادر نبود در حد توان بالا می بردیم و با سکوت کودکی هایمان به هم می گفتیم: "تا این قدری بشم باهات دوست می مونم"... و این بزرگترین قولی بود که به هم می دادیم... اما زمانی که بزرگتر شدیم دیگر برای هم تلاشی نکردیم تا بگوییم من بیشتر با تو دوست خواهم ماند... به هم فخر فروختیم که من از تو بلند تر شده ام!... دوباره ترسیدم... ترسیدم که مبادا بزرگتر از این شوم و زبانم سخنی بگوید که دلم نمی خواهد... ترسیدم که دلم مملو از تنفر باشد و زبانم عاشق... از آن زمان با زبانم قهر کردم که دروغی نگوید و دلی را نشکند. از آن زمان بود که تصمیم گرفتم اگر نمی توانم همزمان با بزرگتر شدنم بزرگ هم شوم٬ لا اقل کودک بمانم!... با دیدن مشاجرات بزرگتر های از من بزرگتر در گوشه و کنار٬ باز به یاد کودکی هایم افتادم... زمانی که از دوستم ناراحت می شدم با او حرف می زدم٬ اما می دیدم که بزرگتر ها... تصمیم گرفتم اگر مشکلی داشتم زبان باز کنم و قفل این زنجیر سکوت را بشکنم تا دلی را نیازرده باشم که کینه ای در آن مأوا گزیند... ولی هر بار که با صراحت و صداقت حرف دلم را به امید باور دیگران بر زبان جاری کردم٬ دلم رنجید!... حال نمی دانم کودکم٬ بزرگ یا بزرگتر! فقط فهمیدم که صداقت بر زمین سنگینی می کند. فهمیدم که باید همه به نتیجه ی کودکی های من برسند تا دنیای بزرگ پرصداقت کودکی هایم به تحقق بپیوندد. فهمیدم دریای صداقت هم که باشم تا باور دیگران نباشد به جرم بی گناهی در غل و زنجیر سخنان نسنجیده ی دیگران غلت خواهم خورد!... زمانی بود که به این بیت رسیده بودم: جز راست نباید گفت/ هر راست نشاید گفت حال هر ثانیه که بزرگتر می شوم علاقه ام به سکوت بیشتر می شود. این آخرین ای کاش بود که حتی در ابدیت هم راهی نیافت!... دنبال آدمیت می گشتم... هر چه بیشتر گشتم کمتر شنيدم و ديگر نديدم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 12:0 توسط قلم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من... |
|
اسم: میم
اسم فامیل: میم متولد: مشهد تولد: یکی از واپسین روزهای ماه قبل از تجدید، در سنه ی یک هزار و سیصد و اندی... رشته ی تحصیلی: آزمایشگاه... |
| در تونل زمان |
|
مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
| نویسندگان |
|
قلم نایب قلم |
| ساير امكانات |
|
|