تبليغاتX
از "الف" تا "ی"... - سلام پیرمرد...
آن روز دلم گرفته بود... رفتم کنار رودخانه تا جریان زندگی و دست و پا زدن های مردم را در این جریان به ظاهر آرام به نظاره بنشینم... همچنان که محو جریان تند آب بودم ناگاه صدایی مرا به خود آورد... انگار مرا از دنیایی دیگر٬ دگر باره به دنیا آورد... خوب نمی دیدم و خوب نمی شنیدم... گویی پیرمرد به زبانی دیگر سخن می گفت و صدایش در سرسرای گوشم می پیچید تا محو می شد... از من سوال پرسید ولی من حتی قادر نبودم که زبانم را در دهان بچرخانم... مات و مبهوت پای سخنان گرم و دلنشینش نشستم... از من می پرسید و حرف دلم را خودش در پاسخ می گفت... گاه نقضش می کرد و گاه نقصش می گفت... او تبسم بر لب داشت و از من می خواست که به زندگی لبخند بزنم... لبخندی زدم از سوز دل که خون دلم از چشمانم جاری شد و گونه هایم را سرخ کرد... آن روز او مرا فرزند خطاب کرد و حرف هایی برایم گفت که در هیچ جای تاریخ ندیده بودم...
بر حسب اتفاق دو بار دیگر ملاقاتش کردم... هر دو بار سلام گفتم... یک بار با شادی... یک بار با نگاهی که از غم لبریز شده بود... اول بار هیچ نگفت... دوم بار لبخند زد... شاید که درسش را مرور کنم...
دلم برایت تنگ شده پیرمرد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 8:58  توسط قلم |