تبليغاتX
از "الف" تا "ی"... - نحن اقرب الیه من حبل الورید...
زمانی در آسمان ها بودم... خدایم را جستجو کردم... در پی یافتنش به زمین آمدم... آنگاه که گرمای خورشید اذیتم کرد٬ نگران و ناراحت نگاهی به بالا بردم... ناگاه او را دیدم که لبخند می زند... وای خدای من!... من چقدر کور بودم که تو را در کنار خود نمی دیدم: یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم...
دو باره تلاش کردم... تلاشی تا به او... تا به بلندای همان آدمیتی که برای به اوج رسیدن از آن سقوط کرده بودم...
خواستم که پله ی اول را بالا روم... دستش را به سویم دراز کرد که: نحن اقرب الیه من حبل الورید...
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 10:5  توسط قلم |