![]() |
![]() |
|
|
درک را نمی توان تزریق کرد... فهمیدن ویتامین نیست و قرصی ندارد... او هم چون او و او و او صداقتم را به ورطه ی جنون می کشید و من کاری دگر نتوانستم جز سدی از سکوت در مقابل دریای جنونم... منم همان انسان واجب الخطا هستم!... همیشه نتوانستن از عجز نیست... من اشتباه می کردم... گاهی نتوانستن های تو در نخواستن های او ریشه دارد... ریشه هایی به عمق این غم فرضی که همگان به نوک قلمم دوخته می بینند... و تو جز خنده ی من دیدی؟...
خدا را پشت آینه می گذاریم و رو به آینه ای سجده می کنیم که تمامش را گرد من فرا گرفته است!... بگذار فراموش کنم... دوستی برایم بسیار ارزشمند بود... به ارزش آن ارزش ها که تو می دانی... چیزی در ورای این افکار... به حرمت آن سکوت ها که تو می دیدی... اما شنیدی که چه ها نشنیدم!... بگذار ارزش هایم تکان نخورند... به قول استاد باید بفهمی که به که محبت می کنی... من هم بالاخره روزی یاد می گیرم... دنیا یک عمر واحد عملی است در یک آزمایشگاه شبانه روزی!... من همه را لایق حب می دانستم و صداقت... شاید اشتباهم محض بود که شیوه ام را کاربردی نبود... فکر می کردند علت سکوت هایم تقصیرم بود... سکوتم شکستم تا مقصر نمانم... صدایم را در گلویم خفه کردند... نه با حرف هایشان... بلکه با افکارشان... بار دیگر آن برچسب های عجیب نچسبیدنی... تو که می دانی... تو چرا؟!... من تو را دوست دارم... من او را دوست دارم... من همه ی دوستانم را دوست دارم... و همه٬ دوستان من بودند... از صمیم قلب... قلبم... حال فقط زمان می خواهم تا صفر شوم و جز خوبی هایشان به خاطر نیاورم... خواهش می کنم فقط از خوبی ها بگو... از خوبی های بچه ها بگو... از کودکان پاک درون این بزرگسالان آغشته به گناه... بگذار فکر کنند که من هیچ نمی فهمم... بگذار من مجنون و کودک اما بی آزار با خوبی هایشان بمانم... سکوت دنیای زیبایی دارد لبریز از واژه هایی که ما هرگز درک نمی کردیم... دنیایی شده که حتی عکس خودت هم انگار برای شکستن تو اجیر شده است... با که سخن بگویم... با که بگویم که بفهمد چه می گویم... با که بگویم که حرف هایم را بخشی از تئاتر پلید دنیا نداند و کات بدهد... برایم قصه بگو... نه از آن قصه ها که همیشه می گفتی... من حقیقت دنیا را حفظ کرده ام... یک قصه ی جدید بگو... از مدینه ی فاضله ی ابوریحان و از اتوپیای ارسطو برایم حرف بزن که دارم فراموشش می کنم... -------------------------------------------- ۱. تب دارم... ۲. سلام... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:50 توسط قلم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من... |
|
اسم: میم
اسم فامیل: میم متولد: مشهد تولد: یکی از واپسین روزهای ماه قبل از تجدید، در سنه ی یک هزار و سیصد و اندی... رشته ی تحصیلی: آزمایشگاه... |
| در تونل زمان |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
| نویسندگان |
|
قلم نایب قلم |
| ساير امكانات |
|
|