![]() |
![]() |
|
|
همچنان كه همگان من جمله خواجه ي شيرين سخن خطه ي شيراز مي دانند٬ این بنده ی حقیر با دیدن سوسک سر از پای و پای از سر باز نمی توانم شناخت و هم چون فیلی که واکسن بیهوشی بر دهان همیشه باز رگ هایش ریخته اند از هر گونه حرکتی باز می ایستم و دیگر قوات را به افعال بدل نمی نمایم... الا آژیری که از سوراخ همیشه باز تکلم گاهم به شعاع قطر مهد زمین ارسال می دارم...
حال در این بحبوحه ی افکار پولادین و آهن زده ی زندگی های پر از عمود های سوار بر چرخ افق که بازی طبقاتش نموداری سینوسی در ذهن آدمی ترسیم می کند٬ ما مجبوریم با رعب حضور عزیزانی چون موش و سوسک به رؤیا دعوت شویم و سر بر بالین کابوس بنهیم... خباثت جمعی جوانان زنده به ارواح لاوجدان٬ روح را تا سر حد دیوار وجودمان پرواز داد... ندانسته و ناخواسته بر تختی آشفته از افکار مسموم آن جمع بیدار دل فارغ از اوزان عقلی٬ نزول اجلال بنمودیم و ساعتی چند بر آن٬ علی الظاهر٬ بیاسودیم... پچ پچ های آن ارواح معدوده ی خبیثه ی مفلوکه٬ به انضمام یک گونی خنده های مخفیانه ی زیرکانه٬ شست روحمان را با تمام وجود خبرداغ کرد!... تکانی به جسم نیمه جان در خواب فرو رفته مان تزریق نمود و ناگهان همچون ماری که طعمه یافته باشد برجستیم و حرکاتی بس آکروباتیک به نمایش گزاردیم... تهدید آمیز جویای آن اسرار ریز ریز و آن خنده های بسیار چیز... اما هیچ عایدمان نشد الا مشتی اراجیف زاده از دامان حرف... همان حرف های ناشی از کمبود زمان های پر از ثانیه هایمان... به همان دنیای رفتن ها برفتیم و تا بامدادان بیاسودیم و خویشتن خویش به مرض فضولی نیازردیم... آسمان که برای بختی دیگر از هزاران بخت این زمین غلتان در خودخواهی های روزمره اش٬ باز پیراهن یکدست سپیدش را بر تن کرد٬ چشمانمان منور شد به رنگ طلایی خورشید گونه ای که در مقیاسی از طول خلاصه شده بود... ناگاه آن آژیر معروفمان فعال شد و اختیارمان از دست برون... اشتهایمان در شعله های ترس سوخت... تازه پی بردیم که آن ناجوانمردان٬ نه به ظاهر مردند و نه در صفت مرد... و ما تا بامدادان در کنار سوسکی در بستری پر از کابوس٬ رؤیا می دیدیم... ----------------------------------------------------------------- ۱. کمک یعنی این... من نمی خواستم... او از من خواست... ۲. دل در گرو محبتش من دادم... ۳. اما باری از سنگینی سکوتم کم نمی کند!... ۴. یک دوست: معمولا چراها با توجیه ها مواجه می شوند!... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:0 توسط قلم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من... |
|
اسم: میم
اسم فامیل: میم متولد: مشهد تولد: یکی از واپسین روزهای ماه قبل از تجدید، در سنه ی یک هزار و سیصد و اندی... رشته ی تحصیلی: آزمایشگاه... |
| در تونل زمان |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
| نویسندگان |
|
قلم نایب قلم |
| ساير امكانات |
|
|